تبليغاتX
بازاريابي شبكه اي - پير اميديار؛ موسس ايراني eBay قسمت اول

پير اميديار؛ موسس ايراني eBay

قسمت اول

 

                                         

 

پير اميديار فقط 28 سالش بود که در چند روز تعطيلي آخر هفته، بکوب نشست پشت رايانه و برنامه چيزي را نوشت که بعدها به يکي از معروف‌ترين سايت‌هاي اينترنتي تبديل شد. سايت حراجي eBay. اين سايت 4 سپتامبر 1995با نام بيمزه ""Web Auction"") وب حراجي ) کار خودش را شروع کرد؛ ولي پس از مدتي نامش به eBay تغيير پيدا کرد؛ البته اول مي‌خواستند بگذارند Echo Bay که نام شرکت مشاوره‌اي اميديار بود؛ ولي نشاني سايت echobay.com موجود نبود و نشستند کلي فکر کردند و Echo Bay را eBay کردند. پس از مدتي، کار سايت اين‌قدر گرفت که تنها بعد از 3 سال اميديار و بقيه برو بچه‌هايش را ميلياردر کرد. eBay هنوز هم با موفقيت به پول پاروکني در دنياي اينترنت ادامه مي‌دهد. يک نکته هم شايد شما را به خواندن حرف‌هاي او بيشتر ترغيب کند. اگر تا به حال نمي‌دانستيد و از روي نام خانوادگي‌اش هم حدس نزديد. از اين به بعد بدانيد که اين آدم سرشناس و از پدری فرانسوی و مادري ايراني در شهر پاريس به دنيا آمده است. بقيه سرگذشت پيراميديار را از زبان خودش بخوانيد.

 

کجا بدنيا آمدي؟

من در فرانسه شهر پاريس به دنيا آمدم. تا 6 سالگي آنجا زندگي مي‌کردم. در همان سال‌ها به مدرسه 2زبانه‌اي مي‌رفتم و انگليسي را آنجا ياد گرفتم. 6 ساله بودم که به امريکا رفتيم به واشنگتن دي.سي. براي تحصيل در کالج به کاليفرنيا رفتم. طولاني‌ترين زماني که من در يک جا ماندگار شدم، همين دوران کالجم بود که 4 سال طول کشيد: چون خانواده ما هر دو سه سال جايشان را عوض مي‌کردند.

 

دوران کودکيت چطوري بود؟

من واقعاً به وسايل الکترونيک علاقه داشتم، به دستگاه‌هاي الکترونيک کوچک مانند ماشين حساب. اين وسايل مرا هميشه مجذوب خودشان مي‌کردند و هميشه مايل بودم که آنها را بشکنم و قطعاتشان را جدا کنم و بکوشم که آنها را دوباره سرهم کنم و تعميرشان کنم، کاري که البته هيچ‌وقت نتوانستم انجام بدهم!

 

دانش‌آموز خوبي بودي؟

نه، دانش‌آموز خوبي نبودم. از آنهايي بودم که اصلاً درس نمي‌خوانند.

 

گفتي به وسايل الکترونيک علاقه داشتي، علاقه‌ات را به رايانه کي کشف کردي؟

من هميشه سرگرم وسايل الکترونيکي بودم و فکر کنم اولين بار که رايانه ديدم، سوم دبستان بودم. از آن رايانه‌هاي اوليه بود، يک Radio Shack TRS-80 به 4کيلو بايت حافظه. فکر کنم يک حافظه اضافي 4 يا 8 کيلو بايت هم داشت که اندازه يک ميز بود! من برنامه‌نويسي با يبسيک را با همين رايانه ياد گرفتم به‌طور معمول از کلاس‌هاي ورزش مي‌زدم و يواشکي ميرفتم به اتاق رايانه و با آن بازي مي‌کردم.

 

گويا، اولين کار برنامه‌نويسي حرفه‌اي‌ات در دبيرستان اتفاق افتاد. آن موقع در ذهنت بود که علم رايانه: Computer Science (رشته تحصيلي اميديار در دانشگاه) همان چيزي است که تو مي‌خواهي؟

من هميشه دوست داشتم با رايانه مشغول بشوم. نوع شغل انتخابي من اين بود که مي‌خواستم يک مهندس رايانه باشم. دلم ميخواست نرم‌افزار و سخت‌افزار را کشف کنم و آنها را با هم ترکيب کنم تا درباره رايانه‌ها چيزي ياد بگيرم. وقتي در دانشگاه Tufts به کالج رفتم، قبول کردند به مدرسه مهندسي بروم تا دوره مهندسي برق و رايانه را بگذرانم. من همان ترم اول يا شايد هم ترم دوم سريع فهميدم که دوره مهندسي کمي برايم سخت است. مثلاً براي دانشجوهاي مهندسي لازم بود که به‌طور حتم درس شيمي را بگذرانند: ولي من هيچ علاقه‌اي به شيمي نداشتم. من خودم را کشتم تا از شيمي سر در بياورم و براي امتحان حسابي درس خواندم؛ ولي نتيجه‌اش تقريباً هيچ بود. يادم هست که براي ميان ترم اين‌قدر زياد درس خواندم که تا پيش از آن براي هيچ درسي اين کار را نکرده بودم؛ اما نمره‌ام از 100، 30 شد. آنجا بود که به خودم گفتم: ميداني، اين کاري که تو داري ميکني خيلي مضحک است. براي همين از کالج مهندسي بيرون آمدم و رشته علم رايانه را دنبال کردم.

 

از دوران کالج چه چيزهاي ديگري برايت مانده است؟

وقتي در کالج بودم، خودم ياد گرفتم که چطور براي رايانه‌هاي مکينتاش برنامه‌نويسي کنم؛ البته کاملاً خودم ياد نگرفتم. يک کلاس برنامه‌نويسيبه اسم «ساختار داده‌ها» داشتيم که آنجا ياد گرفتم چطوربه زبان C برنامه بنويسم. يک پروفسور خيلي فوق‌العاده داشتيم که از بهترين استادانم بود. من از اين قابليت (نوشتن برنامه به زبان C) استفاده کردم تا خودم ياد بگيرم چطور ميشود براي رايانه‌هاي مکينتاش برنامه نوشت. هر چيزي درباره آن ياد ميگرفتم، خيلي هيجان‌انگيز بود. کار حرفه‌اي‌ام را هم پس از کالج شروع کردم؛ البته. در عمل يک سال پيش از فارغ‌التحصيلي، يک کار تابستاني در شرکت نرم‌افزاري در کاليفرنيا پيدا کردم که براي شرکت مکينتاش کار مي‌کرد.

 

آن لحظه که اين کار را گرفتي، حواست بود که زندگي‌ات به چه سمتي ميرود؟

نه، هرگز. من فقط داشتم چيزي را که از آن لذت مي‌بردم، دنبال مي‌کردم. منظورم اين است که حسم را دنبال مي‌کردم. قابليت نوشتن نرم‌افزارهايي که فايده‌اي داشته باشند يا روي آدم‌هايي که از آنها استفاده مي‌کنند، تأثير بگذارند، به من انگيزه مي‌داد و من را به جلو مي‌برد. براي همين من از نرم‌افزارهايي که به درد بازار مصرف مردم مي‌خورد و اين فکر که قادر باشي يک کار خوب انجام بدهي، انگيزه مي‌گرفتم. مانند بيشتر برنامه‌نويس‌ها ابن به خاطر علاقه و اشتياق شديد بود تا چيز ديگر. براي همين مانند خيلي‌هاي ديگر که اين حرف را زده‌اند، کاري که من مي‌کردم واقعاً کار نبود، مانند اين بود که دارم تفريح مي‌کنم.

 

احساسي که از آن ميگويي، احساس چه چيزي بود؟

پيچيده است. من اشتياق و علاقه شديدي دارم براي حل مسائلي که فکر مي‌کنم مي‌توانم آنها را با راه جديدي حل کنم. منظورم اين است که انجام يک کار جديد به ما آدم‌ها حس غرور مي‌دهد. براي من مسائلي جذاب بود که به نظرم مي‌رسيد بسادگي قابل حل است. منظورم مسائل مشکل نيست. از آن مساله‌ها که فيزيک‌‌دان‌ها دنبال حل آن هستند. منظورم مسائل ساده‌اي است که هيچ کس خودش را براي حل آنها به دردسر نمي‌اندازد، چون فکر مي‌کنند حلشان غيرممکن است. ايده eBay هم اين‌جوري بود. فکر من فقط کمک به آدم‌هايي بود که مي‌خواستند با همديگر در اينترنت دادو ستد کنند. مردم فکر مي‌کردند اين کار غيرممکن است. آنها مي‌گفتند آخر چطور ميتوانند از طريق اينترنت به همديگر اعتماد کنند؟ (حواستان باشد داريم از سال 1995 حرف ميزنيم.) چطور مي‌توانند همديگر را بشناسند؟ ولي من فکر مي‌کردم  تصورات مردم احمقانه است، چون آدم‌ها اساساً خوب و درستکار هستند. اين فکر خيلي مرا تحريک کرد. هي، من بايد اين کار را سريع انجام بدهم. من بايد به مردم نشان بدهم که فکرشان درست نيست. بايد بروم جلو تا ببينم چه مي‌شود.

 

يعني همان‌طور که جاهاي ديگر خوانده‌‌ايم، ايده اصلي eBay اتفاقي به ذهنت رسيد؟

موفقيت تجاري eBay بله، به‌طور کامل اتفاقي بود؛ ولي داستان تولد اين ايده را رسانه‌ها بال و پر دادند و در آن زياده‌گويي کردند.

 

منظورت همان داستان آب‌نبات با مارکPez  است؟ (مدت‌ها اين داستان بر سر زبان‌ها افتاده بود که اميديار، eBay را به خاطر کمک به نامزدش راه انداخته است. آخر همسر اميديار علاقه زيادي به جمع کردن انواع مختلف آب‌نبات‌هاي Pez دارد. مي‌گفتند اميديار اين سايت را راه انداخت تا همسرش (نامزدش در آن زمان) با استفاده از اينترنت راحت بتواند بقيه کلکسيونرهاي Pez را پيدا کند و با آنها معامله کند.)

بله. همسرم (که در آن زمان نامزد بوديم) هر وقت اين داستان را مي‌‌شنود چشمانش گشاد مي‌شود و مي‌گويد: به آنها بگو من مشاور کارهاي مديريتي هستم. به آنها بگو من در بيولوژي مولکولي تخصص دارم. من فقط کلکسيونر آب‌نبات‌هاي Pez نيستم. اين قضيه آب‌نبات‌ها در الهام اين ايده به من نقش داشت؛ ولي با صراحت مي‌گويم نقشش خيلي کم بود. براي من اين کار يک تجربه بود. همان‌طور که گفتم من مي‌خواستم يک بازار کارآمد بسازم که تک تک آدم‌ها بتوانند از شرکت در آن سود ببرند. به خودم گفتم: اينترنت و وب براي اين فکر نقص ندارد. اين تجربه را ابتدا به عنوان سرگرمي شروع کردم و کار روزانه‌ام را هم داشتم. در 6 ماه سودي نصيب ما ميشد که هزينه‌هايمان را جواب مي‌داد طي 9 ماه به سودي رسيديم که بيشتر از حقوق شغل روزانه‌ام بود. اينجا بود که فهميديم با يک تجارت درست و حسابي طرف هستيم و بايد کاري برايش بکنيم و کار اصلي از آن زمان شروع شد.

 

http://www.userchannel.de/sonntagsseite/newsseite.php?datum=01.12.2002&newsID=77

 

                                                                                                                   ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط ارشیا دلاور در 86/07/08 و ساعت 14:22 |